فرنگ خیلی چیزها ندارد که باعث می شود آدمیزاد از اعماق تهش بگوید:
«باز هوای وطنم، وطنم، آرزوست!» …
«برگه گلی زان چمنم، چمنم آرزوست» …
واای که هر چه در تیلیویزیون در رابطه با این فرنگی ها و خارج می گفتند راستِ راست بود! اما کجا بود گوش شنوا! پایمان را در یک لنگه کفش فرو نموده بودیم که می خواهیم برویم خارج! هی در تیلیویزیون ما فریاد می زدند که ای فغان! ای داد! ای بیداد! در بلاد کفر دیگر احساسات رنگ باخته و خبری از عواطف نیست! ولی دریغا که بر این حرف خندیدیم و گوش ندادیم!
با این که اندک مدتی است در این دیار کفر زندگی می گذرانم، تا دلتان بخواهد برای این حرف مصداق پیدا کرده ام! به عنوان مثال، همین فاطی جان کماندوی خودمان، یا به قول بچه ها پادری! این خارجی های شیر پاک نخورده به جای این فاطی جان یک عدد کارت مغناطیسی را جایگزین کرده اند! امان از دست زندگی ماشینی این خارجی ها! توی مملکت ما، کله صبح، قبل ورود به دانشگاه یک گپ و گفت آنچنانی با فاطی جان داشتیم، کلی به قول این خارجی ها سوشیالایز می کردیم و بعد روزمان شروع میشد! این جا که کله صبح کسی نیس که به تو سلامی بگوید، حتی کارت مغناطیسی هم در طول روز لازم نیست که به بوقش دل خوش کنی! اگر شبی، نصفه شبی هم هوس رفتن به دانشگاه کردی که باید به جای فاطی جان کماندو با کارت مغناطیسی گپ و گفت کنی!
مگه الان فرنگی؟:D
توسط: علیرضا در دسامبر 12, 2010
در 4:17 ق.ظ.
دلم خيلي واسه نوشته هات تنگ شده بود. يک خط از نوشته هاتو با صد تا فاطي کاماندو عوض نمي کنم!!!!!!!!
توسط: عليرضا در دسامبر 12, 2010
در 11:13 ق.ظ.
آقا من ميگم اصلا چرا هي ما بايد ازين ريحانه خانم تعريف و تمجيد كنيم؟ من شاكي ام ازش
به نظرم بايد تحريم كنيم نوشته هاش رو!!!! آخه چه معني داره ايشون هروقت دلش ميخاد بنويسه و هروقت دلش ميخواد كركره وبلاگش رو بياره پايين و يكهو تعطيل كنه بره دنبال كار خودش، اونم واسه يكچيزي بيشتر از يكسال!!!!
هرچي هم ما توي اين يكسال اصرار كرديم بنويس گوش نكرد كه نكرد، حالا كه رفته اونور يادش اومده كه يكزماني دستي هم به قلمي و كيبوردي ميبورده!!
توسط: محمد در دسامبر 13, 2010
در 4:47 ق.ظ.
آره باهات موافقم. تو اون بلاد ذلیل شده کفر حتی یه موضوع کوچیک برای همین سوشیالایز شدن وجود نداره. نه راننده تاکسی هست که باهاش بحث کنی، نه سوپری که جنس رو گرون بفروشه و باهاش دعوا کنی و نه حتی یه فاطی کماندو. بعد از یه مدتی زندگی خیلی یکنواخت می شه. آدم شدیدا دلش برای یه دعوای حسابی تنگ می شه. D:
توسط: نسیم در دسامبر 14, 2010
در 1:58 ق.ظ.
سلام ریحانه جونم،
آخی، نازی، البته فکر کنم که مثالهای اصلیت اینا نیستن، چون وقتی ایران بودی واقعا از این برنامه ها بدت می اومد! این طوری می گی که وبلاگت همیشه طنز باشه.
شایدم فکر کسایی مثل من رو می کنی که به زودی می رن و حالا حالاها هم نمی تونن برگردن
توسط: فاطمه در دسامبر 18, 2010
در 6:57 ق.ظ.
فهمیدم طنزه دیگه!
حالا باهام دعوا نکن! این طوری مثلا خواستم بگم خیلی هوای بقیه رو داری
توسط: فاطمه در دسامبر 23, 2010
در 2:22 ب.ظ.
سلاااااااااااااااااااام
راست می گی ریحانه ها . ولی یادت بیاد کیفت و کج می انداختی وقتی می خواستی از در دانشگاه رد شی خدا خدا می کردی فاطی کماندو هه بهت گیر نده. واقعا دلت براش تنگ شده
توسط: موژان در دسامبر 27, 2010
در 1:50 ق.ظ.